تبليغاتX
عاشقانه دوستت دارم

عاشقانه دوستت دارم

I♥Uروی قـــــــلبم عــاشقانه می نـــویسم دوســـــــتت دارم I♥U

تو را من دوست مي دارم

شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت
دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت


سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون قلبم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پرواز

تو را من دوست ميدارم......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

خداحافظ ...

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!





خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

تقصیر من نبود

بنام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و

دلهایی که آنها را راندند ، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی

که کسی آنها را نبست . زندگی شیبی است ، عشق سیبی است و وای بر

حال آنکه در عشق پایبند نظم و ترتیبی است ، و اما تو ... قرار نبود ان وقتهای تو

جایشان را با این وقتهای من عوض کنند . قرار نبود عشق هم مثل گیلاس ،

بوسه ، عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد . قرار نیبود کسی سختش

باشد بگوید دوستت دارم . قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند .

قرار بود هرکس به هوای نشکستن دل خودش بماند . قرار نبود هرچه قرار نیست

باشد . قرار تنها بر بی قراری بود و بس . گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از

نگاه تو باشد ، اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های

شعر گونه ام را می گیرد ، مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند . اگر اتفاقی

که نباید بیفتد افتاد ، تنها برایت می نویسم : خودت خواستی تقصیر من نبود . زیر

سایه ی امن ترین سایبان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

سکوت مرگبار

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

 گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او هر روز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

ولنتاین ، روز عشق

قصه - ولنتاین - از کجا شروع شد؟ دقیقا از گل و ماه و ستاره !


حدودای 1700 سال پیش در روم (اونوقت ها شما هنوز به دنیا نیومده بودین!) حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار می‌شه و دستور می‌ده که ولنتاین روبندازن زندان.

والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته “از طرف ولنتاین تو”. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن “From your Valentine” از همونجا اومده. خوب کجا بودیم ؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن. همین دیگه !



روز ولنتاین چه میکند دخترا و پسرا؟


در بیشتر کشورهای دنیا ، دختر و پسرایی که با هم دوست هستن یک بسته شکلات بهم کادو میدن. همونجور که میدونید شیرینیها باعث ایجاد شادی میشن و شاید علت اینکار هم از قدیما این بوده باشه. اما در ایران معمولا چند شاخه گل، یک عروسک خرس کوچولو ، یه قلب (ازین پفکی ها) و یا چیزی شبیه این هم بچه ها برای همدیگه میخرن. سعی کنید کادویی که میخرید یکمی سلیقه هم توش باشه. همیشه پول خرج کردن راه ابراز عشق نیست. یکمی سلیقه
میتونه کادوی شما رو برای کسی که دوستش دارید جذاب تر کنه .




و اما پیشنهادات ما برای خرید کادو (خطاب به دختر خانم ها):


- پسرها معمولا از عروسک خوششون نمیاد. سعی کن پسرونه فکر کنی.
- اول به تیپش نگاه کن ، بعد براش کادو بخر
- قیمت کادو خیلی مهم نیست. سعی کن یه چیزی برای بخش که بتونه استفاده کنه. البته در حالت عالی یک شاخه گل و یک بسته شکلات کافیه ، اما اگه خواستی کادوی دیگه ای براش بخری گفتم که نگی نگفتی.
- نوشتن یک نامه تو کاغذ بهمراه چند تا گلبرگ گل سرخ خشک شده یا تازه، میتونه خیلی عشقولانه باشه
- اولین آهنگی رو که با هم باهاش خاطره دارین میتونی رو نوار یا CD براش بخری.
- بچه ها حواستون باشه که شکلاتی که میخرید بیش از 70 درصد کاکائو نداشته باشه.(روی شکلات های خارجی نوشته) شکلات هایی که بیش از 70 درصد کاکائو دارن تلخ و گاهی ترش هستن و برای خوردن با مشـــروبه ! نه چایی. بنابراین همیشه گرون تر بودن دلیل بهتر بودن نیست.


و پیشنهادات ما برای خرید کادو (خطاب به آقا پسرها):


- اول از همه اینکه یک شاخه گل فراموش نشه لطفا
- از خرید گلهای گلایل و مانند آن که باعث خنده دوست های دوست-دخترتون میشه جدا خودداری کنید. گل سرخ و رز کفایت میکنه.
- یک بسته شکلات کوچک ، ترجیحا مغزدار ! آخه من خودم ازینا بیشتر دوست دارم
- یک بسته جوراب صورتی ، یا قرمز میتونه سورپرایز خوبی برای کادوتون باشه
- بسته بندی کادویی که هدیه میدین خیلی مهمه. این نشون میده که شما چقدر برای دوست-دخترتون وقت گذاشتین.
- از خرید عرسک های بزرگتر از قد دوست جونتون جدا خود داری کنید. نمی گید چجوری باید اون عروسک رو ببره خونشون ؟ تازه اگه با ماشینتون هم برسونیدش ، ممکنه یوقت بابایی یا مامانی یه سوالی ازش بپرسه که مجبور شه بگه این عروسک رو مریم جون بخاطر تولد پارسالش بهش کادو داد (که اونام عمرا باور کنن)
- این روزها خرید شمع های خوشگل و رنگی خیلی مد شده. یه دونه شمع هم کنارکادوتون باشه.
- کارت تبریک دست ساز ! این نشون میده که چقدر دوستش دارین و خودتون براش یک کارت تبریک درست کردین. چند تا جمله عاشقانه هم لطفا پشتش ضمیمه شود.
- سعی کنید روز ولنتاین یک جای متفاوت با هم قرار بذارید. کافی شاپ دیگه خیلی تکراری شده . پارک جمشیدیه ! یا یه جای جنگلی میتونه جای خوبی برای جشن گرفتن روز عشق باشه.


جک روز ولنتاین :


یه روز یه آقاهه میره تو مغازه و میگه: آقا کارتی دارین که روش نوشته باشه “تو تنها عشق من هستی” ؟
فروشنده هم میگه : بله
آقاهه : لطفا 16 تا ازش بدین
!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

عشق یعنی

ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب

ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب

ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار

ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار

کوچه دل با تو زیبا میشود

تو شفا بخش نگاه عاشقی

مهربانی نازننی مثل عشق

با تمام شاپرک ها صادق ی

چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن

قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من

قلب من یک جاده تاریک بود

با تو قلبم کلبه پیوند شد

اشک هایم مثل نیلوفر شکفت

حاصلش یک آسمان لبخند شد

مرز ما گلدانی از احساس شد 

  تو گلدان پیچکی از عاطفه

تو شدی راز شکفتن

من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه

ای تماشای تو یک حس لطیف 

بی تو فرش کوچه های بارانی ست

بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز

در حصار عاشقی زندانی ست

قلب من تقدیم چشمان تو شد

عشق یعنی تا ابد آبی شدن

عشق یعنی لحظه ای بارانی و

لحظه ای شفاف و مهتابی شدن

عشق یعنی لذت یک آرزو

عشق یعنی یک بلای ماندگار

عشق یعنی هدیه ای از آسمان

عشق یعنی یک صفای سازگار

عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن

عشق یعنی لحظه ای خندیدن و

سال ها اشک ندامت ریختن

عشق یعنی زنگ تکرار نگاه

عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن

عشق یعنی قطره بودن سوختن

عشق یعنی راهی دریا شدن

هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف

با حضورش ‌آبی و بی کینه است

عشق یعنی سبز بودن تا ابد

عشق رنگ نقره اینه است

تو گل گلدان قلب من شدی

عشق شد یک برگ از گلدان تو

در بهار آرزوها می دهد 

میوه های عاطفه چشمان تو

چشمهایم باز بارانی شدند

قلبم اما گشت دریای ز عشق

دل گذشت از کوچه های خاطره

ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق

باید از آرامش دل ها گذشت

شادمان چون لحظه دیدار شد

بهترین تسکین دل این جمله است

باید از پیوند تو سرشار شد 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

دوست دارم

اگر جمله ي دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست؛
   

 اگر جمله ي دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست؛


اگر جمله ي دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست؛


  اگر جمله ي دوستت دارم پايان همه جدايي هاست؛


اگر جمله ي دوستت دارم كليد زندان من و توست؛


پس با تمام وجود فرياد مي زنم..... دوستت دارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

نامه هاي عاشقانه 2

این روزها که مثلاً قرار است در زندگیم نباشی، انگار بیشتر از هر وقت دیگری هستی. انگار همه جا هستی. در


تک تک اجزاء اطرافم. از خیابانها و ماشینها و پارکها و نیمکتها گرفته تا کتابها و دفترهای سیاه وسفید و همه


شعرها و آهنگها و نقاشی ها و... در همه چیزهای قشنگ.


این روزها من هم جور دیگری هستم. شاید برخلاف تو... کمتر از هر وقت دیگری، این روزها گوشم دارد عادت


می کند که دیگر منتظر خبری از تو نباشد. این روزها دیگر منتظر شب نیستم. بی انگیزه برای دیر خوابیدن و زود


بیدار شدن. زودتر از همیشه می خوابم و دیرتر از همیشه بیدار می شوم؛ تا ترا در خواب ببینم و در خواب بیشتر


با تو باشم. این روزها حال وهوای سابق را حتی برای این دنیای مجازی را ندارم. دنیایی که با تو از هر حقیقتی


برایم حقیقی تر بود. حالا هم شاید تنها دلیل اینجا بْودنم... بهانه ای برای بودن با تو است.


این روزها اتاقم زیاد تعجب می کند از این که خیلی بیشتر از قبل درِ خود را بسته

می بیند و مرا در خود نشسته می بیند.


می دانی حس می کنم حالا خیلی چیزها را بهتر از قبل می فهمم... مثلاً همه شعرهایی که خوانده ایم و


نخوانده ایم؟ یا مثلاً آن سوزی که در آهنگها است؟ یا مثلاً مفهوم بعضی کلمات را مثل زندگی... دنیا...


خداوند... مردانگی... نامردی... خیانت... بی وفایی... وفا... این روزها حتی

یادگرفتم چه طور روی صورتم لبخند

باشد و توی دلم گریه..!؟


بگذریم اصلاً قرار نبود از خودم بگویم. اصلاً آمده بودم از تو بگویم. از تو که انگار همه جا جریان داری. که انگار همه


چیز بوی ترا دارد. هستی... همین... به همین سادگی... هستی و می خواهم برای همیشه باشی... اصلاً به


همین خاطر است که دارم همه این روزهای را تحمل می کنم. فقط به خاطر اینکه: یکروز شاید یکروز... برای


همیشه در کنار تو باشم. فقط من مال تو... تو مال من ... من باشم و تو... دیگر هیچ کس.... هیچ کس... فقط


من وتو... شاید به همین خاطر دارم زندگی می کنم. و نفس می کشم. شاید به همین خاطر خیلی چیزها را


تحمل می کنم. این امیدِ محال، مرا بی تو تا کنون زنده نگه داشته که روزی...!؟ "



اين نامه پادشاهي است براي محبوب خود پادشاهي بي يارو ياور


پادشاهي بدون خدم و حشم


پادشاهي بي تاج و تخت پادشاهي بي نديم پادشاهي بي سپاه


اين نامه از سوي سلطاني به تقرير در مي آيد كه وي را سلطان عشق لقب داده اند


از بس كه در فراق تو تا عمق جان مويه كرد از بس كه تارخ تابناك تو را در سرآب خيال خود ترسيم نمود


از بس سوداي هوايت ورا به اوج آسمان برده، ديگر بلنداي نگاه دلربايان در نظرش پست و كوتاه مي نمايد


از بس صداي نازنين تو را نوش كرده ام ديگر هياهوي دوستان در سرم تجلي و نمودي ندارد


من سلطان همه غمهاي عالمم ،درد و غم هجرانت شرر بر آستين قلبم فزود و سراپرده دل را مسخر خود ساخت


نمي دانم اين تو بودي كه مهر عشق بر جانم زدي يا اين دل بود كه مهر عشقت را در وجودم اينگونه نقش برجسته حكاكي كرد اما هرچه بود نقشش به جا و نغمه اش همه شنيدني است


اي كاش مي شد اين سلطان بي سپاه بر سراي بانوي محبت اينقدر معطل نماند و اين محنت جان گداز پايان پذيرد و گونه هاي بي رنگش از ديدن رو ماه تو سرخ فام شود


من سطلان همه دردمندانم


من سلطان همه بي رنگيها هستم


من سلطان همه عاشقان سر در ره معشوق باخته ام


اي كاش هم نظري بر دل صد چاك ما كني


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

تاريخ هم در رساندن تو به من كوتاهي كرد

روزها همه مقصرند نه اصلا همه ساعتها بايد پاسخگو باشند چرا اينگونه به آرامي مي گذرند


و شايد اين بيچاره ها با اين شتاب سرسام آور از دست من عاشق خسته شده اند

 بس كه به آنها نهيب زدم تا سريعتر بگذرند و فاصله من و محبوب را كوتاه نمايند و

البته صد افسوس كه هرگز به نصايحم گوش ندادند و من همچنان در آتش انتظار تو شعله ورم


اين سراي ناشكيب مرا كشت


اينبار مرحمي مرحمت كن تا در دوريت روي زخمهاي تازه عشقت ضماد كنم و اين

فصل مرا نكشد و با نرمي به وصل انجامد كه دير زماني است كه ناي ايستادن و

تماشا كردن سايه مهرت در غروب غمبار هواي دلم را ندارم


و اين بار توشه اي از رويت به يادگار بر خوام داشت نا هميشه در صندوقچه قلبم خاطرش را زنده و تازه نگهدارم


و گاه دلتنگيها از آن صندوقچه رايحه خوش عشق بي منتهايت را استشمام كنم


و به سرايم عشق را به جاي گلايه از تنهايي


و چه ساحل وصالت دور مي نمايد هيچ اثري ديده نمي شود فقط ياد وخاطر آن

ساحل امن مرا به دل درياهاي بيكران محبتت روانه ساخته و قطب نماي دلم

همواره جهت تو را نشان مي دهد كه چه زيبا جهتي است


هرگز مرا پيدا نكن تا در ابديت نگاهت همواره واله وشيدا بمانم و از اين شيدايي

هميشه سرمست باشم وبا هواي تو به سوي اوج پرواز كنم


از سر سراي عشقت مهري است مانده بر دل

اين تاج مهرباني ياداز جنون نمايد



در شادي نگاهت سوداي من همين بس

تا در دلت نگاهي بر اين گدا نمايي
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

نامه هاي عاشقانه 1

اي عزيز ترين مونس و اي ناز ترين همدم


تورا در لحظه لحظه هاي عمرم ياد مي كنم


تو را در سطر سطر خاطرم ياد مي كنم


تورا در صفحه صفحه دفتر دلم ورق مي زنم


تو را مي خوانم و تو ساده و نازنين مرا نگاه مي كني


فقط صداي پر مهر تو گوشم را پر كرده و نواي دلفريب تو آشيانه قلبم را لانه خود

ساخته و نجواي دلربايت آن آورده بر سرم تا ديگر نه صدايي از كسي بشنوم و نه روي ديگري را ببينم


ومن قطرات اشك را بر روي گونه هاي خود چه خنك احساس مي كنم


و قطرات خون را در دل چه گرم


و مي انديشم كه تو در اين زمان به چه مشغولي و دلت در كجا سير مي كند و شتابت براي چيست و


هيچ شده نگاهي به دل نا آرام من كني


هيچ شده صدايم كني تا با صد جواب به سويت بدوم


اي كاش آشيانه روحم اسير گردباد عشق تو ويران نبود تا تو را مي بردم و هزار توي آن را به تو مي نماياندم


اي كاش نگاه معصومانه ات اينگونه صدايم را در گلو نمي شكست و نواي روح نوازت اينگونه آرام از من نمي ربود


اي كاش لختي تامل مي كردي آخر اين زنگي مست هم دلي دارد


اي كاش بغض راه گلويت را نمي بست تا تو هم همراه من ترنم مي كردي و صداي قناري خوش آواز قفس قلبت مرا مست و مدهوش مي كرد


اي كاش مي توانستم از پس اين ديوار بلند دسته گلي از عشق برايت هديه كنم


اي كاش مي شد قطرات باران ديدگانم را بر روي گونه هايت بكشم و دستانت رادر دست بگيرم تا گرمي آنها را


حس كنم و سرم را روي شانه هايت گذارم تا صفاي تو دل مشوشم را كمي آرام تر كند

منتظر آغوش پر مهرت مانده ام تا كي بتوانم در اين سودا غوطه ور كنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

رها در آسمان

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره


دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره


ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن


همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن


ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه


خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه


ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست


تر و تازه موندن گل؛ مال اشک شباي ماست


ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت


خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت


ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز


باغچه امون غرق گلاي عاشق ونازه هنوز


ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه


مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه


ماه من غصه نخور ؛ ماه ها که تب نمي کنن


ماه ها که از آدماکمک طلب نمي کنن


ماه من غصه نخور شمعدونيا صورتين


دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين


ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد


توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد


ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن


توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن


ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره


کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره


ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره


زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره


ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت


به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت


ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو


خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو


ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه


اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه


گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود ,

وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ...به آسمان نگاهی می اندازی ...


به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است ,


دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی !

همین کافیست ...

کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند ,

آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان

عجب سفر باشکوهی !

از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی ,

دلت برای این زمینی های بیچاره می سوزد ...

ار خودت علت خاموشی چراغ هایشان را می پرسی !

اینها شب را فقط برای خوابیدن می خواهند ؟

عجب ! چه انسان هایی ! چه قلب هایی ! و چه ...

آن وقت خوشحال می شوی که یک شب به دور از آنها هستی ,

یک شب رها ! رها در آسمان ...

در همین حال و احوال هستی که مهتاب صدایت می کند :

پیاده شو ! به مقصد رسیدیم ,

چشمانت را باز می کنی , شگفت انگیز است !

اصلا باور کردنی نیست ! انگار اینجا دنیای دیگری است !

بله , واقعا اینجا دنیای دیگری است ...


ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند ,

و تو حیرت زده , نمی توانی جواب سلامشان را بدهی !

ماه ورودت را تبریک می گوید ,

آن وقت تو در دلت می گویی :

چه سعادتی ...

در جمع عاشقان آسمان ...

میهمانیشان ساده است و عجیب دلهاشان خدایی ...

از یکی از ستاره ها می پرسی :

راستی هر شب اینجا مهمانیست ؟

و او در پاسخ تو می گوید :

دلت را رها کن , آن وقت می بینی در دلت هم هر شب مهمانیست !
کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

التماس

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

شبستان جملات عاشقانه و قصار

نمیدانستی از تاریکی میترسم همیشه سیاه می پوشیدی داشتم


به تاریکی عادت میکردم سفید پوشیدی و رفتی.


اگر کسی را دوست داری آزادش بگذار اگر سوی تو بازگشت مال

توست درغیر اینصورت هیچ گاه معنی بودن نمی دهد.


خطوط دلتان را اشغال نکنيد ، شايد خدا پشت خط باشد!



از اشتباهات ديگران درس عبرت بگيريد؛ آن قدر عمر نمي كنيد كه همه آنها را تجربه كنيد



هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري

ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم

كه درهاي باز را نمي بينيم



خداوندا به من کمک کن قبل از آن که درباره ي راه رفتن ديگري

قضاوت کنم قدري با کفش هاي او راه بروم .



سعي نکن عظمت در نگاه تو باشد..................... سعي کن

عظمت در آن چيزي باشد که به آن مي نگري..........



آب از آن جهت نيرومندترين عنصر است که کاملا غير مقاوم است



شيطان اندازه يک حبّه قند است گاهي مي افتد توي فنجانِ دلِ ما

حل مي شود آرام آرام بي آنکه اصلا ً ما بفهميم و روحمان سرمي

کشد آن را وقت او خون مي شود در خانه تن مي چرخد و مي

گردد و مي ماند آنجا



او مي شود من ...



ما نه براي يافتن فردي کامل، بلکه براي ديدن کامل يک فرد ناکامل عاشق ميشويم. سام کين

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشت


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم ان عاشق دیوانه که بودم


در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید


یاد صد خاطره خندید...عطر صد خاطره پیچید


یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم


پر گوشیدیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب ان جوی نشستیم


توهمه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


اسمان صاف و شب ارام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ی ماه فروریخته در آب


شاخه ها دست بر اورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به اواز شباهنگ


یادم امد تو به من گفتی از این عشق حذر کن


لحظه ای چند بر این اب نظر کن


اب ایینه ی عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش که فردا که دلت با دگران است


تا فراموش کنی چند از این شهر سفر کن


با تو گفتم حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


چو کبوتر لب بام تو نشستم


تو به سنگ زدی من نرمیدم ..نگسستم


باز هم گفتم که تو صیاد ی و من اهوی دشتم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید


یادم امد که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم .............نرمیدم


رفت از یاد من ان شب و شبهای دگر هم


نگرفتی دگر از ان عاشق ازرده خبر هم


نکنی دگر از ان کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی از ان کوچه گذشتم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

چشمهايم براي تو

تويي که سرشارترين نگاهم همواره پيشکش تواست


تويي که زيباترين لبخندم همواره هديه تواست


تويي که صادقانه ترين سخنانم را بي کم و کاست برايت بازگو مي کنم


تويي که ساده ترين خواسته هايم را بي کم و کاست از تو مي خواهم


تويي که ذره ذره تمامي دنياي مرا از آن خود ساختي


تويي که ذره ذره تمامي وجود مرا تسخير خود ساختي


تويي که در تمام وجودم شور و عشق را پديد آوردي


تويي که هر لحظه بودنت مرا آرامش است


تويي که تمام زندگي مني ، تويي که شب را برايم ستاره آوردي


تويي که هرگز لحظه اي از خاطرم دور نبوده اي


تويي که مي خواهمت ، تويي که نباشي ميميرم


تويي که همه ي مني


مني که بي تو هيچم


زير پلکت سايه بانم ميدهي؟


سوختم آيا پناهم ميدهي؟


آتشي افتاده بر جان و دلم ، قطره آبي بر لبانم ميدهي؟


ميهمان جان جانان گر شوم ، ميزباني را نشانم ميدهي؟


تا بياسايم دمي در پاي عشق ، زير چترت سرپناهم ميدهي؟


ای جواب پرسش بی پاسخم، عشق را آيا نشانم ميدهي؟


رو مگردان نازنين با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات يک بوسه گاهم ميدهي؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

عشق

معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟


عاشق جواب داد ...نه .


دلش ميخواد با اون باشه؟


باز جواب داد ... نه .


....اگه ترکت کنم گريه ميکني؟

.... نه .


معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت

و گفت:


تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...

من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ...

اگه بري گريه نمي کنم ...

ميميرم!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

جملات عاشقانه عارفانه دوستانه

من عطر ياس خوشبو ندارم/درباغ رويا شب بو ندارم/قايق زياد است امابراي /به تو رسيدن پارو ندارم/به تو رسيدن شايد طلسم است /من هم چراغ جادو ندارم

******************

معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

**************

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن… خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند

***********************

تو به اندازه ی یک پروانه زیبایی ،زندگی زیباست حتی اگر کور باشی !! خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی !! اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی !!

*************************

اول به نام عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ. بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ

*****************

پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

*******************

تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسان‏تر است، تحمل اندوه از گدايي شادي راحت‏تر است. بهتر است انسان بميرد تا به گدايي زندگي برخيزد

********************

هوس بازان کی را که زیبا میبینند دوست دارند, اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینن

*****************************

فکر ميکردي که بري .ميري ز يادم تو يه روز. پس بدون هنوز به يادتم. هنوز

***********************

وقتي تو رو ديدم کارگردان قلبم گفت : نور…. صدا …. حرکت …. و من براي به دست آوردنت چه نقشها که بازي نکردم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

عشق

نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟

زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟

با شما طي کرده ام راه درازي را

خسته هستم خسته، آيا مي شناسيدم؟

راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ

تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟

اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست

من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟

پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟

مي شناسد چشم هايم چهره هاتان را

همچناني که شما ها مي شناسيدم

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رود هاي روح دريا مي شناسيدم

اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود

عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟

در کفه فرهاد تيغه من نهادم من

من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام

با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟

من همانم آشناي سال هاي دور

رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

جملات عاشقانه

گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد 
گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد 
وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد 
یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد 

___________________________________________________________________________________

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد 
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد 
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی 
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کن
ی 
___________________________________________________________________________________

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم . 
___________________________________________________________________________________

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی را دارد باعث ریختن اشکهای تو نمی شود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  | 

به یاد او که بودن را ممکن ساخت ...

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با احترام سلامت مي گويم

و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.
و
برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد حسن  |